کل مطالب سایت
همین الان کمک کنید

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘داستان’

قصد تعرض دزدان به زن جلو دخترش

قصد دزدان برای تعرض به زن جلو دخترش

 عکس قصد دزدان برای تعرض به زن جلو دخترش

تهران امروز: سارقینی که پس از سرقت طلاجات یک خانه ویلایی قصد تعرض به زن صاحبخانه را داشتند دستگیر شدند. ادامه مطلب »

داستان شوهری که زن بود!

سایت دمساز – رسانه‌های دولتی هندوستان اعلام کردند که یک زن جوان پس از آن که متوجه شد همسرش یک زن است، ‌از او طلاق گرفت.

به گزارش ایسنا «میناتی خاتوآ» اهل روستایی در جنوب هندوستان در مصاحبه با رسانه‌های دولتی هندوستان، عنوان کرد: حدود شش ماه قبل با همسرم در این روستا آشنا شدم. او یک دوره‌گرد بود. بدون آن که در مورد او تحقیق کنم، ازدواج کردیم.

این زن جوان در گفت‌وگو با پایگاه اطلاع‌رسانی شورت نیوز، خاطرنشان کرد: در ابتدای زندگی مشترکمان در مورد جنسیت همسرم شک کردم، ‌اما به دلیل علاقه‌ای که به او داشتم موضوع را پیگیری نکردم. ادامه مطلب »

داستان زیبای عشق و دیوانگی

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا”
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم…. ادامه مطلب »

داستان میوه ی شب یلدا

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن … شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر …
چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! ادامه مطلب »

عشق باور نکردنی یک مارمولک به جفتش!

خانه‌های ژاپن با دیوار‌هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می‌پوشانند. در یکی از شهر‌های ژاپن، مردی دیوار خانه‌اش را برای نو سازی خراب می‌کرد که مارمولکی دید.

میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود. مرد چشم بادامی، دلش سوخت و کنجکاو شد.
وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کرد حیرتزده شد و فهمید این میخ ۱۰ سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است؟ چگونه مارمولک در این ۱۰ سال و در چنین موقعیتی زنده مانده؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت؟ چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است! ادامه مطلب »

داستان عاشقانه و غم انگیز قرار!

نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.

 
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.

گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم. ادامه مطلب »

داستان از شیوانا – لیاقت عشق – در انتظار سرمایه

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است…

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت:” اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟”

شاگرد با حیرت گفت:” ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟” ادامه مطلب »

داستان عاشقانه زیبا و غمگین- حتما بخوانید

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

 
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. ادامه مطلب »

شعرهای عاشقانه از فریدون مشیری

تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم آه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو

یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ادامه مطلب »

داستان تدبیر خداوند

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد.

زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد.

زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید،

ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد…
وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال دخترش هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز کند. ادامه مطلب »

یک داستان عشقی غم انگیز (حتما بخونید!!!)

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : ادامه مطلب »

داستان دختری که خدا از او عکس می‌گرفت!

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.
زمانیکه مادر اتومبیل  خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد! ادامه مطلب »

داستان شهر دزدان

شب که می‌شد هر کدامشان دسته کلید و فانوسش را برمی‌داشت و بی خبر، از خانه بیرون می‌زد. حتما از خودتان می‌پرسید چه عجیب! یا چرا؟ مگر آن وقت شب، کجا را داشتند که بروند؟ راستش را بخواهید برای…

شهری بود در پشت کوه‌های سر به فلک کشیده. شهری که همه اهالی آن شب هنگام و پس از خوردن شام، برنامه عجیب اما مشخصی برای خود داشتند. همراه هر کدامشان همیشه یک دسته کلید بزرگ و البته یک فانوس هم بود. شب که می‌شد هر کدامشان دسته کلید و فانوسش را برمی‌داشت و بی خبر، از خانه بیرون می‌زد. حتما از خودتان می‌پرسید چه عجیب! یا چرا؟ مگر آن وقت شب، کجا را داشتند که بروند؟ راستش را بخواهید برای دستبرد زدن به خانه همسایگانشان، از خانه بیرون می‌آمدند. سپیده دم هم که نزدیک می‌شد، با کیسه ای بر دوش، به سمت خانه‌هایشان برمی‌گشتند، با دستی پر و با کلی اسباب و لوازم که دزدیده بودند. شاید باورتان نشود، اما پا به خانه ای می‌گذاشتند که آن را هم دزد زده بود. خانه خودشان را می‌گویم. جالب این که در این شهر، تمام اهالی به خوبی و خوشی تمام، کنار یکدیگر زندگی را سپری می‌کردند. چون خیالشان از همه بابت راحت بود. هر کدامشان می‌دانست ادامه مطلب »

زیباترین شعری که از مادر می شناسم!

ای وای مادرم!
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
 
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم ادامه مطلب »

داستان : نرده ها

اروم اروم روی اسفالت پیاده رو قدم می زدم.این نرده هارو تازه اضافه کرده بودن و منم تازه به چشمم خورده بود.اما نه انگار قبلا هم این نرده هارو دیده بودم.اره قبلا.
حتی از کنارشونم رد شده بودم.این مال خیلی وقته .داشتم مثل الان قدم می زدم که بیام خونه , یکی از اشناهای قدیمی رو دیدم.فکر نمی کردم منو بشناسه.هرچند نگاهش به دنبال خاطره ای تو ذهنش می گشت که داشت جلوی چشماش تداعی می شد.اومد به طرفم .با تردید قدم بر میداشت. نگاهم کرد .گفتم اره خودمم . گفت چقدر عوض شدی.پیر که نشده بودم حتما مثل سابق خودم رو رنگین نکرده بودم. چهره ام خسته و گرفته بود. ادامه مطلب »

داستان: جنینی در سطل آشغال!

صبح زود بود. در خونه رو آهسته بستم تا همسایه ها بیدار نشن . مثل بقیه روزای تعطیل میخواستم برم پارک که با دوستام ورزش کنم خیابون اول نم نم شروع کردم به دوئیدن وسط های خیابون که رسیدم صدایی اومد:
آقا ، آقا ، آقا
بامنی؟
یکی از آدمهایی بود که به شغل شریف تفکیک زباله ها مشغول بود یا به زبان عامیانه تر آشغال جمع کن بود !
اون گفت : تلفن دارید؟
با تعجب گفتم : آره ، میخوای جایی زنگ بزنی؟ ادامه مطلب »

۵ داستان ایرانی که باید بخوانید

معمولا در انتخاب‌های بهترین‌ها، کتاب‌های ایرانی جا می‌مانند و آثار خوب تولید داخل- به دلیل کمتر دیده شدن و کمتر بحث شدن درباره شان- این جا هم کمتر دیده می‌شوند. ما این جا اختصاصا پنج اثر ایرانی، آن هم از حوزه ادبیات مذهبی یا با زمینه دفاع مقدس را جدا کرده ایم و در دسته جداگانه آورده‌ایم.
 
یادگاران / کورش علیانی/ انتشارات روایت فتح
مینی مال واقعی
این کتاب هم مثل «دا»، می‌ماند. با اینکه ماده اصلی کتاب خاطرات واقعی رزمندگان است اما پرداخت داستانی آن‌ها که هر کدام را تبدیل به یک داستان مینی مال واقعی کرده، کتاب را به اثری خواندنی تبدیل کرده است. در کشور ما که هنوز داستان نویسی مینی مال جایگاه خودش را پیدا نکرده، این کتاب یک اتفاق است. ادامه مطلب »

داستان اشباح نوشته مریم پناهی

تمام تنش می‌سوخت، انگار میان دیوارهای سنگی محبوسش کرده بودند، صدای باد و صدای غرّش مردی که در میان صدای باد به زوزه ی گرگ می‌مانست و صدای به هم خوردن شاخه‌های درختان که در میان همهمه گم می‌شد، سرش را به زحمت چرخاند، چیزی دور سرش می‌چرخید و می‌رقصید!
اشباح … اشباح … اشباح …
انگار خواب می‌دید، سرش سنگین شده بود. صدای جیغ و هیاهوی شاخه‌ها در یک لحظه قطع شد، سفیدی مه را در اطرافش احساس کرد، اما زمین سراسر گل بود و او در میان گلها دست و پا می‌زد، با صدایی که حتی خودش هم نمی‌شنید به گوش مردم شهر فریاد می‌زد: ” کمک، کمکم کنید … شما را به هر آنچه می‌پرستید کمکم کنید! ” سوزش بدن، زوزه ی مرد و صدای باد فریادش را خفه کرده بود. ادامه مطلب »

داستان پناهنده نوشته میترا الیاتی

پناهنده
یکی از ما خودش را کشت. دار زد. توی حمام، تاب می‌خورد آن بالا. وسط ‌هاله بخار. پلک نمی‌زند. دهانش باز مانده بود. جوری که انگار بخواهد بگوید: «تف به این زندگی!»
سگک کمربند  را از حلقه در آوردیم . رد کمربند، دور گردنش را کبود کرده بود. آوردیمش پایین. سنگین شده بود. موهایش خیس بود و آشفته. بی کراوات.
کسی دوش حمام را بست. نم آب تا توی اتاق‌ها آمده بود. رنگ خاکستری موکت تیره تر شده بود. درازش کردیم زمین. هرکس چیزی می‌گفت. همه دستپاچه بودیم. ادامه مطلب »

نامه عاشقانه ولتر نویسنده فرانسوی به معشوقه اش

نامه ولتر به المپ دونور
ولتر (۱۷۷۸ – ۱۶۹۴) نویسنده و فیلسوف فرانسوی این نامه را در زندان به معشوق خود نوشت. وی در سن نوزده سالگی به عنوان وابسته سیاسی همراه سفیر فرانسه به هلند رفت. در آنجا عاشق المپ دونور، دختر فقیر زنی از طبقه پایین اجتماع شد. نه سفیر و نه مادر المپ با ازدواج آن دو موافق نبودند و برای جدا کدن آنها از یکدیگر، ولتر را به زندان انداختند. مدت کوتاهی بعد، ولتر با بالا رفتن از پنجره زندان موفق به فرار شد.

به نام پادشاه مرا در اینجا زندانی کرده اند. می‌توانند جانم را بگیرند ولی عشقم به تو را هرگز. آری عشق زیبای من امشب تو را خواهم دید حتی اگر گردنم را به تیغ جلاد بسپارم. به خاطر خدا ادامه مطلب »